|
+ چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي
ثانیه ها با سرعتی باور نکردنی دارن عبور می کنن و جاشون رو می دن به ثانیه های بعدی شتابشون رو بی نهایته . تا چند سال پیش ، منم داشتم پا به پاشون حرکت می کردم اما یه روزی یه جایی واسه ی یک لحظه ی کوتاه سرم رو برگردوندم و به گذشته ام نگاه کردم همین یه لحظه باعث شد تا از دور بازی عقب بمونم و ثانیه ها به کناری پرتم کنن . فقط به خاطر گذشتم ، زندگی آیندم رو از دست دادم فقط به خاطر یک لحظه ی کوتاه تمام دار و ندارمو باختم . چون نتونستم با سرعت قبلی به دویدن تو جاده ی زندگی ادامه بدم ، آیندم تباه شد . چون وقتی بر گشتمو یه نظر گذشته ام رو دیدم غبطه خوردم . همین سرعتم رو کم و کمتر کرد و به خاطر همین نابود شدم . شاید کارم اشتباه بود . شاید باید مثل بقیه نسبت به گذشته ام بی توجه می بودم و به راهم ادامه می دادم حتی اگر کارم هم اشتباه بود ، حقیقتا حقم این نبود پ.ن:خیلی از دوستان ناراحت شدن که چرا آپ کردم خبر ندادم تازگیا اصلا وقت ندارم خبر بدم فقط می آم و آپ می کنم می سی که سر می زنین به من + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
امروز... من؟؟ ميون اين همه قبر... همه سياه پوشيدن... همه گريه مي كنن... اما من؟؟؟ چرا من گريه نمي كنم؟؟؟ چرا احساس مي كنم مردم؟؟؟ اينقدر سبكم من؟؟؟ تازه مي فهمم نيروي جاذبه در برابر من هيچ غلطي نمي تونه بكنه؟! من هميشه در حالا پرواز كردنم؟! راستي اين آدما برا چي اينجا جمع شدن؟ يراي چه كسي؟ يه دختر كوچولو از دور داره به سمت من مي آد!! اون كيه؟ چرا اينجا اين طوريه؟ هيچكس و نمي شناسم هيچكس چرا من انقدر بزرگ شدم؟ يه شبه؟ من ديشب كه مي خوابيدم 16 سال بيشتر نداشتم و حالا20؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! مگه مي شه؟ اون دختر ديگه به من رسيده قيافش واسم آشناست... دست مي كنم تو جيبم و يك شكلات بهش مي دم صورت كوچيكش شاد مي شه داره مي خنده... خوبه حداقل توي اين جمع يكي شاد شد! اما بقيه... چرا گريه مي كنن؟؟؟ اومد جلو دستم و گرفت و آروم گفت:كيانا جون منو نمي شناسي؟؟ به چهره معصومش نگاه كردم اين بچه چقدر واسم آشناس!!! دستم و كشيد به سمت جمعيت همه رو كنار زد و حالا من... مي بينم... اين يه قبره.... اما.. اما روش چي نوشته؟ ستاره... متولد: بهترين روز خدا تاريخ مرگ: نحس ترين روز همين امروز؟؟؟ خداي من چي مي بينم اين قبر... قبر ستاره ي منه اما... دستم به سمت پايين كشيده مي شه... كيانا ديدي اين ستارس ستاره ي تو... يكي به سمتم مي آد داره گريه مي كنه...سيل اشك به صورتش رحم نمي كنه و مي باره فقط مي باره... كيانا عزيزم فراموشش كن همون طوري كه اون تو رو فراموش كرده... دوباره گريه مي كنه بلند بلند... يه پسر تقريبا 19 ساله به من نزديك مي شه... اون و بكش... تو خودت دفنش كن اون ديگه رفته واسه هميشه... اون دختر بچه كجاست؟ كجا رفت؟ اون دور دست ها كنار يك قبر نشسته... به سمتش مي دوم... روي قبر... كيانا... متولد:بد ترين روز خدا... يك صبح نيمه بهاري... به زور وارد اين دنيا شد... مرگ:يك سال پيش چشمم روي سنگ قبرمي چرخه... به زور وارد اين دنيا شد... عاشق شد... بزرگ شد...ستاره رفت...و بعد پايان مرد.... يعني چي اينا چيه نوشتن؟ به دختر بچه نگاه مي كنم مي خنده... مي بيني من مردم ولي تو هستي تو تازه بزرگ شدي... بزرگت كرد... تحملش واست سخت بود ... يعني چي حرفاشو نمي فهمم.... يه دختر بچه و اين حرفا؟؟؟ بهش خيره مي شم دوباره مي گه.... اين قبره منه؟؟؟!!! كودكي تو از 1 سال پيش تموم شد... پ.ن:منم يه زماني بچه بودم و به عشق مي خنديدم و گريه مي كردم اما بيشتر وقتا براي گريه ها و خنده هام دليل منطقي نداشتم شايد نمي دونستم منطق يعني چي. اما حالا ديگه به عشق نمي خندم ديگه مي دونم كه گريه هام بايد براي اون باشه و خنده هام... پ.ن2:چرا بعضي آدما فك مي كنن دخترا اينقدر بي احساسن كه همه چيزو سريع مي تونن فراموش كنن؟ پ.ن3:من مي تونم اوني رو كه برام مقدس بود و به اين زودي از ياد ببرم؟؟؟ خودم جوابت و مي دم تا آخر عمرمم نمي تونم پ.ن4:ببينم يعني من عاشق شدم؟؟؟ پ.ن 5:كي مي گه مرده نفس نمي كشه؟ كي ميگه نبض جسد نمي زنه؟ خوبه كه چشاتو يك دم وا كني ببين اون مرده چقدر شكل منه ديگه دارم مي پوسم تو اين كفن... روي زخمام تو ديگه نمك نزن هي از اين و اون نپرس مرده كيه آره اون مرده منم جز من كيه؟؟ (آهنگ گوش دادم + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
چقدر بدم می آد
بشینم زل بزنم به یه نقطه و تلاش کنم خودمو با یه مشت دلیل الکی آروم کنم . سعی کنم با کلی منطق و برهان مخ بید زده ام رو از شر خودم خلاص کنم دارم پرت و پلا می گم . نه ؟ بذار بگم ! چقدر بریزم تو خودم ؟ چقدر آدمک درونم خودشو بکوبه به دیوار ؟ چند بار بی صدا فریاد بکشم چند مرتبه سرمو به دیوار بزنم تا بهتر بشم و دوباره بشم همون دیوونه ی همیشگی ؟ چندتا بطری آب رو یه نفس سر بکشم تا این حس لعنتی دست از سرم بر داره ؟ خسته شدم . حالم از این دنیا و این کلمه ها داره به هم می خوره از لبخند های تصنعی از دل خوشکنک های توخالی ! خسته شدم از این همه نقطه چه سه نقطه چه یه خط نقطه ************* یه ترسوی آشغالم اینو خودمم می دونم . یه آدمک که تو این دنیا زیادیه اسمشو با هیچ ستاره ای یکی نکردن . یکی که زندگیش پوچه خیالیه . نفساش خالیه . مُردم بس که خودم شونه های خودمو گرفتم و به خود بد بختم گفتم : احمق ، آروم باش . گفتم حماقت نکن . بعد هم لبخند زدم مثل یه مترسک احمق . لبخند زدم تا کسی حتی برای لحظه ای هم فکر نکنه دارم از پا در می آم . خدا کو ؟ کجاست ؟ میگی باید باورش کنم تا کمکم کنه ؟ چرا نیست ؟ چرا نبود ؟ چرا اون موقعی که تمام سلول های بدنم عاجزانه ازش می خواستن نبود ؟ توجهی نکردم به راه خودم ادامه دادم گفتم لابد اینجوری بهتره حالا نیگام کن روز به روز دارم بیشتر تو لجن فرو میرم مگه چی کار کردم ؟ مگه سادگی جرمه ؟ منم ساده بودم کثافتی این دنیا به این روزم انداخت منم گل بودم پژمردم و شدم یه خار یه خار توی این شوره زار لعنتی کمک ! کسی صدامو میشنوه ؟ یه روانی داره زیر بار بی گناهیش له می شه کمک ! پ.ن:من امروز ۲ تا پست کردم واسه اطلاعات عمومیت گفتم پ.ن:شرمنده وقت نداشتم نتونستم خبر آپو به همه بدم + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
یکی از دوستان (!) حرفی بهم زد که شاید نوشتنش بد نباشه : خدا سر و ته زندگی ما رو می دونه می دونه که قرار چه کوفت و زهرماری بشیم از همون لحظه ی اول می دونه میریم بهشت یا عضو دائم جهنمیم اما هنر ما تو زندگی اینه که سعی کنیم بهتر باشیم سعی کنیم به قول دوستم اگه قراره تو زندگیمون ۱۰ نفرو بکشیم به جاش ۵ نفر رو بکشیم شاید به خاطر همون به بهشت بریم *** نمی دونم شاید حرفاش درست باشه شاید هم نباشه اما هر چی که باشه واسه ی امید واری لغات قشنگیه اما سهراب این بار حق داشت دل خوش واقعا سیری چند ؟؟؟؟
+ چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي
آن روز... . + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
دیشب تو اتاقم خواب بودم گفتم مامی تو باید طرف من باشی نه طرف اون مرتیکه چلقوز هیولا منم گفتم PpOCco پ.ن: راستی PpOCco عروسکمه تموم میشویم...!!! + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
دخترک یه گوشه تنها نشسته دلش هوای ستاره کرده می خواد که سر رو شونه هاش بذاره و اون قدر اشک بریزه تا آروم بشه نمی دونه این همه غم از عشقه یا از دوری عشقه ناگهان یاد قدیم تر ها افتاد خیلی قدیم تر از این حرفا یاد روزایی افتاد که مثل بقیه بچه ها به عشق می خندید شاید زمانی هم اشک می ریخت اما اشکهایش همیشه بی معنی بود اشکهایش هیچ وقت بوی غم نمی داد اون زمون ها دوست داشت بلند بلند گریه کنه تا گذرنده ای بیاید و از روی ترحم ، با لبخند اشک هاش و پاک کنه آبنباتی به او بدهد و برود اون قدیم تر ها عشق برایش گنگ و بی معنی بود نمی فهمید چرا همه عاشق ن نمی فهمید چرا بی دلیل و بی بهانه می خندن یا به آسانونی می گریند اما کم کم او هم وارد بازی زندگی شد سرنوشت بی رحم شد برایش معلمی بی رحم تر و به اون آموخت که عشق چیست . هرگز یادش نمی روه روزی را که قلبش بهانه ای برای تپیدن پیدا کرد ، روزی را که چشم های ستاره شد خداش و او تنها زائری بود که گاه گاه با یاد آنها آروم می شد . زندگی بد معلمی براش بود . ره ده ساله را در ثانیه ای اندک طی کرد . شاید آن وقت که نتونست نگاهش را از چشم های ستاره بدزدد اولین لحظه ای بود که فهمید عشق ، غم و امید یعنی چه . کم کم فهمید که اشک باید پنهانی باشد و بی صدا و تنها برای او باشد برای ستاره . بعد تر ها فهمید عشق خنده دار نیست عشق گریه دارد سوز دارد غم دارد . شاید اون وقت بود که فهمید پاکی یعنی چه . ستاره هرگز نفهمید اما عشقش پاک بود و سفید و زلال مانند برکه ی امید . بیچاره دخترک !! کم کم فهمید هر ثانیه ی بی اون یعنی غمی هزاران ساله که باید با آن بسوزه و بسازه و دم نزه . که این رسم عشق است و مشق عاشقی . بعد تر ها فهمید که گریه دلیل دارد اما خنده . . . خنده از بی بهانه گی ست خنده از زیادی اشک است خنده وقتی است که در آینه به صورت خیسش نگاه می کند و با هر قطره اشک ، زندگی را بهتر می شناسد و با بی رحمی ش آشنا تر می شود . به آینه نگاه می کند و در دور دست ها دختری را می بیند ، با لبخند های از دست رفته ی خودش که می دود و بی غم ، دم از دنیا می زند دم از معرفت ، وفا ، عشق . به آینه نگاه می کند و سوالی ذهنش را آزار می دهد دخترک کیست ؟ من هستم ؟ تو هستی ؟ اوست ؟ شاید دخترک هیچ است شاید نقطه ای کوچک در این کهکشانی که مردم نامش را راه شیری گذاشته اند که شاید تیره تر از این رنگ ها باشد . . . . دخترک باز هم یک آرزو می کند یا برسد به ستاره یا رها شود از این دنیای بی ستاره و . . . (این سه نقطه ها شاید پر شدنی باشند اما خالی هستند و خالی می مانند تا او بیاید و پر کند آنها را ) + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
من و از چی داری میترسونی؟ از تنهایی؟ من بارها و بارها تنها شده ام،تنها مانده ام اما به خدا دست از پا خطا نکردم!! من و از چی داری می تر سونی؟ از مرگ؟ من بارها و بارها مرده ام..کشته شده ام اما به خدا خودکشی نکردم! من و از چی می ترسونی؟ از جدایی؟ من بار ها و بارها بدون شناسنامه و شاهد کزایی از آرزوهای کوچیکم جدا شده ام اما به خدا نرفتم! هِی..وایسا اتوبوس..من جا مونده ام! پ.ن: مي دونم دادن نظر اونم وقتي بگه بعد از تائيد سخته پس تا خسته نشدي بهت مي گم اگه واست سخته نظر نذار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پ.ن۲:خيلي از دوستان پرسيدن چرا زود آپ مي كنم بايد بگم چون اينجا واسم حكم يه دفتر خاطرات و داره من خاطره هامو هر ۵ روز يكبار مي نويسم حداقل!؟ پ.ن۳:چرت و پرت بسه من مي رم كه بميرم + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي
اینجا هستم کنار این موجهای وحشی دریا تک و تنها دلم خیلی برات تنگ شده نمی دونم الان کجای اون آسمون هستی تنها اینو میدونم که الان دیگه مثه گذشته ها ,دست در دست من ,شونه به شونه ی هم ,با هم نوازی قدم هامون کنار هم روی این شنهای داغ نیستی نمی دونم دوباره این دل لامصب چش شده که نمی تونه یه دقیقه آرووم بگیره تا من حتی فرصت اینو داشته باشم که پلک هامو روی هم بذارمو ،تو روی پرده ی چشمام بیای. نمی تونم بگم که چجوری تا اینجا اومدم نمیتونم بگم که چجوری نفس هام بالا میاد برای جست و جوی عطر تو و دست خالی بر میگرده نمی تونم بگم که چجوری تا حالا گریه نکردم داره کم کم میشه دو سال!یه همچین روزی ,سال پیش اومدی پیشم و گفتی که باید بری!التماست کردم,به پات افتادم,قسمت دادم,گریه کردم,ناله کردم,دعوات کردم,سرت داد کشیدم,باهات قهر کردم!هیچ فایده ای نداشت باید می رفتی!روز سفر فقط برگشتی بهم گفتی که دلم پیشت امانت میام ازت پس میگیرم اما نمی دونستم خوب به عهدت وفا نمی کنی و اون دلی که بهم داده بودی هیچ وقت ازم پس نمی گیری!خوب الان تکلیف من چیه؟؟؟؟چه جوابی بهش بدم؟؟به دلم! آره به دلم چی بگم؟؟بگم این دلی که بهت دادم تا باهاش سکوت مخملیت و قسمت کنی الان دیگه باید بره زیر خروار ها خاک سرکردی ,نگاش کردی,دوسش داشتی الان دیگه باید بره!بدون اینکه دیگه حتی بتونی حسش کنی! چقدر گریه کردم؟؟!فکرشو بکن حتی یه قطره اشکم نتونستم برات بریزم!همه می گفتن این دیوونه شده!مگه چه اشکالی داره ؟آره دیوونه شدم ! توی عالم دیوونگی میتونم چشماتو به یاد بیارم.به دستات بوسه بزنم.دیگه اونجا نمی تونی ازم دور بشی.نمی تونی.بهم میگن فراموشش کن فراموش کنم که برام مقدسه؟؟؟چجوری اونی رو فراموش کنم که توی حرم امن دلش جا داشتم؟؟؟حالا من اینجا کنار این موج ها آرووم نشستم .نشستم تا شاید خبری از باد بشه و بگه که تو کجایی!حتی ماهی ها هم فهمیدن که من تنها شدم! اما هنوز گریــــه نکردم! پ.ن: آخرین نامه...بدون گیرنده + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
|